چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۳۸ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي
ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را
بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست
نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم
.اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار
داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش
رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من
رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو
کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو
رفت
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۳۸ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
یه مارگیرنشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.*
*می خواست بگیردش.*
*یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد*
* از اونجا می گذشت.*
*ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت:*
* این می خواد منو بگیره.*
*خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و*
* بعد از چند دقیقه که برگشت دید *
*که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.*
*به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟*
*ماره گفت:**من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.*
*این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. *
*گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد *
*منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن*
* اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.*
*خدایا ما به عشق تو چه کردیم ؟ نمی دونم خدایا دوستت دارم...*
درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ،
بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از
بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و .جمله مسلمانان را
اى زبردست زير دست آزار
گرم تا كى بماند اين بازار؟
به چه كار آيدت جهاندارى
مردنت به كه مردم آزارى
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۳۷ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می
توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که
این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن
در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت
های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر
اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، *من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم*، من همون
کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۳۶ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و
با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش
بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.***
*مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند. زن
نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم
پولتان را مي آورم. مغازه دار گفت : نسيه نمي دهم.***
*مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه
دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه
گفت : لازم نيست خودم مي دهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست. مغازه دار از
روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر!*
**
*زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و
آن را روي کفه ي ترازو گذاشت.***
*همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از
سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد.
کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.***
*در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي
آن چه نوشته شده است.***
*روي کاغذ فهرست خريد نبود... *
*دعاي زن بود که نوشته بود : *
*"اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده کن"***
*مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.***
*زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي
پاک و خالص چقدر است...*
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۳۳ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات
دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار
ارزشش
را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش
کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد
و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!!
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۳۲ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند هنگام عبور از کنار درخت
عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا
را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميکشد تا
مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند*
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به
شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به
ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود که آب زلالي از آن
جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که
اينقدر قشنگ است؟
*دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است*
- « چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم
*دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر
دلتان ميخواهد بوشيد
اسب و سگم هم تشنهاند
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از
نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا
رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود که
به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه
درختها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده
بود
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد
*ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم*
مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر که
ميخواهيد بنوشيد
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند
مسافر از مرد تشکر کرد مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، ميتوانيد
برگرديد
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است '
آنجا بهشت نيست، دوزخ است
مسافر حيران ماند: بايد جلوی ديران را بگيريد تا از نام شما استفاده
نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمی زيادی میشود*
کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهايی
که حاضرند
بهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند...
**بخشی از کتاب شيطان و دوشيزه پريم، پائولو کوئيلو **
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۳۲ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان
را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان
ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به
خان خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي
رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با
درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي
گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان
تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو
بيداري!!!
خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران
كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۳۱ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
این داستان ، درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود . در تمام
تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود ،
تلاش هایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها، ورزشکار امیدوار ما، روی نیمکت
کنار زمین می نشست، اما اصلاً پیش نی**ا**مد که در مسابقه ای بازی کند.***
*این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت
. گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه
در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.***
*اما پسر که عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام
تمرینها ، حداکثر تلاشش را می کرد ، به این امید که وقتی بزرگتر شد، بتواند در
مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان، او در تمام تمرینها شرکت می کرد،
اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود
و همواره او را تشویق می کرد .***
*پس از ورود به دانشگاه ، پسرجوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و
مربی هم با تصمیم او موافقت کرد، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت
می کرد و علاوه بر آن ، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد . این پسر در مدت
چهار سال دانشگاه هم ، در تمامی تمرینها شرکت کرد ، اما هرگز در هیچ مسابقه ای
بازی نکرد .***
*در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ، زمانی که پسر برای آخرین
مسابقه به محل تمر**ی**ن می رفت ، مربی با یک تلگرام پیش او آمد . پسر جوان
تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، زیر لب گفت
: پدرم امروز صبح فوت کرده است . اشکالی ندارد در تمرین شرکت نکنم ؟***
*مربی دستانش ر با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت : پسرم! این هفته
استراحت کن . حتی برای آخرین بازی در روز شنبه لازم نیست بیایی . ***
*روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت
. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ، حیرت زده شدند . پسر جوان به مربی
گفت : لطفاً اجازه دهید من امروز بازی کنم . فقط همین یک روز . مربی وانمود
کرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش
در مهم ترین مسابقه بازی کند . اما پسرجوان ، شدیداً اصرار می کرد . مربی در
نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : باشد ، میتوانی بازی کنی .***
*مربی و بازیکنان و تماشاچیان ، نمیتوانستند آنچه می دیدند ، باور کنند . این
پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود ، تمام حرکاتش بجا و
مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد . او می دوید
، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که
منجر به برد تیم شد...***
*بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند .
آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان ، تنها در
گوشه ای نشسته است .***
*مربی گفت : پسرم! من نمی توانم باور کنم . تو فوقالعاده بودی . بگو ببینم چطور
توانستی به این خوبی بازی کنی ؟***
*پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد :*میدانید که پدرم
فوت کرده ست . آیا میدانستید که او نابینا بود ؟***
*سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت : پدرم به عنوان تماشاچی در تمام
مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که او می توانست مسابقه را
ببیند و من خواستم به او نشان دهم میتوانم خوب بازی کنم . ***
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۲۹ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه
باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر
که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای
بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این
میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی
خواهم.نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا
.....تنها کمی از خودت.تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام
او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای
باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به
دیگران گفت:
کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید
خواست.
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۲۸ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
تو یکی از اتاقهای یه بیمارستان دوتا مریض بد حال بستری بودن.... اونا هیچ
سرگرمی نداشتن
به جز تنها پنجره ی اون اتاق که رو به یه پارک بود.... یکی از اونا که کنار
پنجره بود هر روز برای اون یکی
که نمی تونست از جاش تکون بخوره از مناظر بیرون صحبت می کرد... از درختای بلند
و سر سبز و گلای رنگارنگ...
از فواره وسط پارک و بچه های کوچیکی که با خوشحالی مشغول بازی بودن...از آسمون
آبی و پرنده هاش ....
روزهای اونها همینطور سپری می شد تا اینکه یه روز اونی که کنار پنجره می نشست
از شدت بیماری از
دنیا میره دوستش به زحمت خودشو کنار پنجره می رسونه و در کمال ناباوری یه
دیوار بلند و بتونی روبه روی
خودش میبینه پرستار و صدا می زنه و میگه پس اون پارکی که اینجا بود چی شد.؟
پرستار با تعجب می پرسه
کدوم پارک؟ و بیمار میگه مریضی که اینجا بود هر روز برام از قشنگیاش می
گفت....!!!
پرستار که بغض گلوشو گرفته بود به زحمت گفت: اون بیمار نابینا بود......!!!!!!
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۲۷ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
روزگاری در دهکده ای کوچک در هند زنی فقیر اما مومن زندگی می کرد.او خدای
ویشنو را می پرستید.خدایی که مسولیت نگهداری همه افرینش را دارد.هر صبح قبل از
انجام هر کاری مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که او در خانه داشت
انجام می داد.او مقداری گل و میوه و عود تقدیم مجسمه می کرد.سپس مجسمه را می
شست و لباس بر تنش می کرد.برایش سروده های مذهبی درباره عشق و حق شناسی می
خواند.همانطور که ان زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد قلبش اکنده
از شادی می شد.روزی خدای ویشنو در برابر این پرستش زن تصمیم گرفت جلوی او ظاهر
شود.ان زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و اشک شوق از چشمانش جاری شد.خدای
ویشنو به زن گفت:می خواهم در عوض این پرستش و پشتکارت هدیه ای تقدیمت کنم.هر
ارزویی داری بگو تا براورده کنم.زن با ناباوری فکرش را به سرعت به کار انداخت
با خود اندیشید چه بخواهم پولدار شدن؟فرزندان بسیار و سالم؟خانه ای مجلل؟او در
این اندیشه انقدر غرق شده بود که فراموش کرد خدای ویشنو منتظر پاسخ اوست.و در
نهایت با تمنا از خدایش در خواست فرصت بیشتر کرد و خدای ویشنو پذیرفت.زن تصمیم
گرفت عقیده دوستانش را جویا شود همه انان را به خانه اش دعوت کرد.دوست اولی
اصرار داشت ثروت را بخواه دومی سلامتی و سومی طول عمر راپیشنهاد نمود.همسرش که
چندان مومن نبود به او گفت:اگر خدای ویشنو به تو گفت:هر چه را بخواهی ارزو کن
پس ارزو کن تمام ارزوهایت را براورده سازد.زن با دلهره به تمام پیشنهادات گوش
می کرداما هیچ کدام از انها به دلش نمی نشست.هفته ها سپری شد و این مساله
انچنان ذهن زن را به خود مشغول کرده بود که دیگر به این فکر نمی کرد خدایش را
چقدر می پرستد او دیگر برای خدایش سرودهای مذهبی نمی خواند حتی عشق او به مجسمه
کم کم محو می شد.بالاخره روزی زن حس کرد اخرین ذره لذت درونی اش زدوده می
شود.با وحشت تمام رو به مجسمه زانو زد و از ته قلب از خدایش خواست تا به او
بگوید چه ارزویی باید داشته باشد.در همین حال خدایش بر او ظاهر شد و با لبخندی
گفت:فکر می کردم هرگز این سوال را از من نخواهی کرد.این ارزویی است که باید از
من بخواهی:از من بخواه که خوشبخت باشی بدون در نظر گرفتن اینکه چه چیزی به دست
می اوری یا از دست می دهی
چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۳۰ | ۱۲:۲۵ ق.ظ | تیم فوتبال قزوین 1387 -
خوابیده بودم
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به
برگ مرور
كردم . به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و
یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ،
خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می
دیدم .*
*اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت
ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها،
بیچارگی ها .*
*با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی
گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه
زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها
، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»*
*خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول
دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و
خوشبختی .*
*من به قول خود وفا كردم ،*
*هرگز تو را تنها نگذاشتم ،*
*هرگز تو را رها نكردم ،*
*حتی برای لحظه ای ،*
*آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به
دوش كشیده بودم